تبليغاتX
هرآينه آه
 

 

هر کس به کلافی سر بازار تو باشد

بیچاره دل من که خریدار تو باشد!

 

امید تویی، عید تویی، فصل شکفتن؛

بوی خوش پیراهن گلدار تو باشد

 

این راه چه راه است که پشت سرت آه است؟!

باشد که خداوند نگهدار تو باشد!

 

زیباییت ای ماه چه دیوانه کننده است

بیچاره پلنگی که گرفتار تو باشد

 

نارنج چه کاری ست که دست همه دادند؟!

ای عشق گمان می کنم این کار تو باشد

 

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 13:30
بهاریه! 
 

چه بی قیل و قال و هیاهو، چه تنها

من این سوچه بی کس، تو آن سو چه تنها

 

جهان همچنان می زند دور باطل

چه بامن چه با تو چه با او چه تنها

 

غریبانه باری، بهاری می آید

چه بی چلچله بی پرستو چه تنها

 

ـ به امید نوروز شاید ـ می آید

 از آن دورها عطر شب بو چه تنها

                □

پس از کوچ تو من ولی هیچ و پوچم

شگفتا! که ماندم در این کوچه تنها

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 10:50
سکه 

 

شاعران کار و بارشان سکه است

همه دار و ندارشان سکه است

 

معتبر نیستند در بازار

مایه ی اعتبارشان سکه است

 

معتقد گرچه بر دوازدهند

واحد هشت و چارشان سکه است

 

گاه آبستن اند شعری را

آه! اما ویارشان سکه است

 

پیش آنها بهار نیم بهاست

هم خزان هم بهارشان سکه است

 

دلبری زرد روی می خواهند

آب و رنگ نگارشان سکه است

 

مثل پرگار اگرچه می چرخند

خط نصف النهارشان سکه است

 

اگر افتاد، سکه ای رو کن

چون علاج فشارشان سکه است

 

با گدایان تفاوتی نکنند

شاعرانی که کارشان سکه است

 

خالق شعرهای یک شبه اند

چون خداوندگارشان سکه است

 

دست یاری به هیچ کس ندهند

در عمل دستیارشان سکه است

 

دلبر ماهرو چه می فهمند؟

ماه شبهای تارشان سکه است

 

هی چپ و راست می روند سفر

هم یمین، هم یسارشان سکه است

 

می نگارند شعر با خط زر

قلم زرنگارشان سکه است

 

نور بارد به قبر یک یکشان

شمع روی مزارشان سکه است

 

□□□

 

بعد از این شعر منتظر هستیم 

علت انتظارمان سکه است!

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 23:9
«عکس انتخاباتی» 
 

عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد

                                      عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد

                                                                              (حافظ)

           «عکس انتخاباتی»

عکس روی تو اگر روشن اگر تار افتاد

مثل اموات بر آئینه ی دیوار افتاد

بهر تبلیغ چه عکسی است که بر عکس همه

دست هر لمپن و هرجایی و بیکار افتاد

یوسف از چاه برون آمد و عکست را دید

دید و در چاه زنخدان تو انگار افتاد

دید چشمان تو مانند زلیخا هیز است

بعد از آن آمد و در گوشه ی بازار افتاد

ای که چون نیش تو شل گشته سر کیسه ی تو

کاسب از عشق تو در گوشه ی انبار افتاد

آه از آن چشم که با مردم این شهر چه کرد

وای از آن لنز که چشم همه از کار افتاد )

یقه را بستی و تسبیح گرفتی در دست

کم کمک پیرهنت هم روی شلوار افتاد

حزب تو جمله دغل باز و حریف اند ولی

زین میان قرعه به نام تو به اصرار افتاد (۲)

 □□□

مثل اموات ولی رفتی و خاموش شدی

عاقبت عکس تو از سینه ی دیوار افتاد

 

(۱)آه از آن نرگش جادو که چه بازی انگیخت

وه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

(۲)صوفیان جمله نظر باز و حریف اند ولی

زین میان حافظ دلسوخته بد نام افتاد

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 23:59
 

 

این داغ تازه ایست بر آن کهنه داغ ها

بالا بلند! رفتی از این کوچه باغ ها

 سینه به سینه داغ نهادیم روی داغ

کوچه به کوچه پر شد از این اتفاق ها

 وقتی نگاه می کنم از جای جای شهر

داغ تو روشن است به جای چراغ ها

 پایان قصه ها همه تلخ است بعد از این

گم می کنند خانه ی خود را کلاغ ها

 وقتی بهار می رسد از راه، آه! آه!

جایت چه خالی است در این کوچه باغ ها

 آه ای چنار پیر در این فصل یخ زده

گل از گلت شکفت ولی در اجاق ها!

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 19:24
 

 من برگ پاییزم تو آواز بهاری

من ساز مردابم تو شور آبشاری

از دودمان آتشی؛ سرگرم خویشی

از تیره ی موجم؛ در اوج بی قراری

من رود با تو سربلندم آبشارا!

وقتی که سر بر شانه ی من می گذاری

تو ماه بانو، شاه بانو... آه بانو!

من برکه ای در حسرت آیینه داری

گاهی به دنیا پشت پا هم می توان زد

گاهی که دستت را به دستم می سپاری

نقد غزل دارم- کلافی بی تکلّف -

شاید مرا هم از خریداران شماری

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 22:33
پاییز نامهربان است... 

  

در سوگ قیصر امین پور

 

اینجا کجای زمین است؟ اینجا کجای زمان است؟

از پیرمردان بپرسید،این داغ داغ جوان است

 

گلدان خالی! گلت کو؟ ای باغ کو بلبلت کو؟

ای اشک ما را سبک کن، بار غم او گران است

 

پرواز همواره نیکوست، آغاز فصل پرستوست

پایان غصه؟ نه ای دوست، این اول داستان است

 

باید که ای دل بسازی، باید که ای دل بسوزی

باید دهان را بدوزی، وفتی زبان ناتوان است

 

آواز در چنگ بغض است، فریاد من سرمه رنگ است

چشمان من زنده رودی در گوشه ی اصفهان است

 

ای گل چه نشکفته رفتی، ای بید آشفته رفتی

ای نخل ناگفته رفتی، این ماتم باغبان است

 

فصل هجوم تگرگ است، می آید و مثل مرگ است

نه فکر شاخه نه برگ است، پاییز نامهربان است

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 18:25
 

 

رد می شود ز کوچه ی بی تابی ام هنوز

می تابد از دریچه به بی خوابی ام هنوز

 

مبهوت مانده است به دنبال آن نگاه

پلکی نمی زند شب مهتابی ام هنوز

 

زاینده رود من شبی از اصفهان گذشت

روزی که باز گردد... مرغابی ام هنوز

 

ماهی شد و کنار نیامد، زدم به آب

موجش گذشت از من و گردابی ام هنوز

 

می خواستم بگیرمش امّا پرید و رفت

دنبال آن پرنده ی چشم آبی ام هنوز

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 16:28
 

 

دست دل را می فشارم چون که پابند علی ست

من خدا را دوست دارم چون خداوند علی ست

 

پیش ما حرص بهشت و غصه ی دوزخ یکی ست

پرده بردارید این دل آرزومند علی ست

 

گل نمی خندد اگر بی بهره باشد از بهار

تا دل من وا شود محتاج لبخند علی ست

 

ناله از نی چون برآید می شود از نی جدا

نیست در بند رهایی آنکه در بند علی ست

 

از علی پرسیدم و گفتند: مانند خداست

از خدا پرسیدم و گفتند: مانند علی ست

 

عاشق کوی علی را ترس رسوایی کجاست

بیم ننگش نیست هرکس آبرومند علی ست

 

آب اگر آب حیات است و اگر شط فرات

تا ابد شرمنده ی لب های فرزند علی ست

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 21:33
 

 

من شوق پروازم اگر بال و پرم باشی

یک سینه آوازم اگر شور و شرم باشی

 

تو روح شعری، دوست دارم از تو بنویسم

تا لابلای برگ های دفترم باشی

 

روز ازل گم کرده بودم نیمه ی خود را

شاید همان گم کرده – نیم دیگرم – باشی

 

تقویم عمرم صفحه صفحه سردی دی بود

با مهربانی آمدی شهریورم باشی

 

این روبه پایان را سرآغازی ست عشق تو

با من بمان، بگذار عشق آخرم باشی

 

همراهی ام کن تا مگر از خاک برخیزم

من شوق پروازم اگر بال و پرم باشی

 

              □□□

 

عاجزتر از آن بود که اعجاز کند

می خواست دوباره از نو آغاز کند

او که نه پرنده بود نه ماهی بود

اینبار به آب زد که پرواز کند

 

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 16:51
 
 

« تقدیم به موعود»

 

بی مقدم تو باغ شکوفا نمی شود*

از اخم غنچه ها گرهی وا نمی شود

 

باران اگر نباشی، مرداب می شود

جوی حقیر و راهی دریا نمی شود

 

دیروز می شود همه امروزهای من

اما نشانه ای زتو پیدا نمی شود

 

چشمان غیر زخم مرا تازه می کند

این زخم کهنه بی تو مداوا نمی شود

 

ای کاش مثل اشک نیفتم ز چشم تو

اشکی که اوفتاد دگر پا نمی شود

 

..............................................................

 

جاری شو چون موسیقی باران از اوج آسمان ها

از نغمه پر کن کوچه را با شور و حال ناودان ها

 

ای قامتت قد قامت گلدسته های عشق برخیز

تا پر شود صبحی مشام شهر از بوی اذان ها

 

برخیز و پا بر دوش ما –این قله های رنج- بگذار

مرهم بنه بر شانه هامان –این همیشه نردبان ها-

 

برخیز و کم کن همچو آرش مرزهای رنجمان را

تا هست جاری خون آرش در رگ تیر و کمان ها

 

خورشید من! وقتی ز پشت ابرها بیرون نیایی

پا از گلیم خود فراتر می نهند این سایبان ها

 

امروز پر رونق شده بازار تزویر و زر و زور

یک عصر آدینه بزن قفلی به چشم این دکان ها

 

*وقتی که پلک پنجره ام وا نمی شود(مهدی ملکی)

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 11:49
 

 

قطره ای بودم که از چشم آسمان انداختم

در زمین هم شوخ چشمی از توان انداختم

عاشقی را در گمانم ساده می پنداشتم

عاشقی کردن ولی سخت از گمان انداختم

چون که با من غیر عشق این و آن حرفی نبود،

حرف خود را در دهان این و آن انداختم

از سر خود باز کردم عشق را کم کم ولی

باز خود را در کمند دلبران انداختم

خواجه گر دل را به دست ترک شیرازی سپرد

من به پای لولیان اصفهان انداختم!

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 7:58
 

 

تردید باوری است که من می شناسمش

بی شک پیمبری است که من می شناسمش

آتشفشان خفته در آغوش برفهاست

شهریور- آذری است که من می شناسمش

با رنگ صید آمد و صیاد پیشه بود

باز این کبوتری است که من می شناسمش

از عود غیر دود نصیبت نمی شود

این هیزم تری است که من می شناسمش!

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 12:36
 

 

برگ بودی و با باد رفتی

رفتی آن قدر کز یاد رفتی

دانه بر چیدی و پرکشیدی

تا که از ذهن صیاد رفتی

رفتی از یاد و از یاد رفتم

رفتم از یاد و از یاد رفتی

عشق شیرین من! رفته رفته

رفتی از دست فرهاد رفتی

کاش کوهی ترا پیش رو بود

ای که مانند فریاد رفتی!

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 14:46
 

 

نی در این صحرا نمی نالد شبان رفته را

میزبان حسرت ندارد میهمان رفته را

 

منت کج سیرتان از زخم جان فرساتر است

پس نمی گیرم زدست تیغ جان رفته را

 

عشق تاوانش اگر چه خون سهراب من است

چون تهمتن، برنمی گردیم خان رفته را

 

باغبان در سوگ گل خون می خورد عمری، ولی

پس نمی گیرد ز پاییز ارغوان رفته را

 

پیر عاشق ای عزیز! از یوسفش دل می کند

من نه یعقوبم که می گرید جوان رفته را 

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 8:31
 

 

 

از عاشقي نشانه بياور براي من

من عاشقم بهانه بياور براي من

 

من قانعم كبوتر پرواز نيستم

يك دام آب و دانه بياور براي من

 

يك زنجره شبانه برايت مي‌آورم

يك حنجره ترانه  بياور براي من

 

يك ذره مهربان شو و با مهرباني‌ات

خورشيد را به خانه بياور براي من

 

از هاي وهوي صلح بزرگان دلم گرفت

يك قهر كودكانه بياور براي من

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:53
 
 

 چنان سيلي كه مي پيچد به هم آبادي ما را

غم تو مي برد با خود تمام شادي ما را

 

به اين اميد مي گردم كه تا خاك رهت گردم

كه دامانت بر انگيزد غبار وادي ما را

 

مرا هر چند مي خواهي ولي در بند مي خواهي

رها كن گيسوانت را، بگير آزادي ما را

 

تو از ليلي نسب داري من از نسل جنون هستم

از اين بهتر چه خواهي نسبت اجدادي ما را

 

اگر با قيس مي سنجي،جنونم را تماشا كن

هواي بيستون داري، ببين فرهادي ما را

 

هواي مشك گيسويي، خيال چشم آهويي

 ببين بر باد داد آخر سر صيادي ما را

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 16:31
 
سلام

ای آینه ی حل شده در  آب   تن تو

 ای چشمه ی پیوسته به دریا بدن تو

 موج از پی موج آید و طوفان پی طوفان

 آن لحظه ی مواج به دریا زدن تو

 دریاست که غرق تو شده یا تو که غرقش؟

 دریاست شنا می کند این یا بدن تو؟

 ای کاش که گرداب بپوشد بدنت را

یا غیرت موجی بشود پیرهن تو

 دل را همه ی عمر به دریا زده بودی

 دریاست که دل می زند اینک به تن تو

 

                                 *************************

وقتی از آفتاب برایت تن آفرید

 تکلیف روزهای مرا روشن آفرید

 برقی به چشم های تو داد و دلی به من

 انگار زیر صاعقه ای خرمن آفرید

 تا چند پیرهن تو جوان تر شوی ز من

 خیاط پیر آمد و پیراهن آفرید

 من گل شدم کنار تو پرپر شدم ولی

 ای غنچه در سرشت تو نشکفتن آفرید

 در سر هوای زلف تو را داشتم ولی

 کوتاه تر ز دست منت دامن آفرید

 من ساحل و تو موج ، ببین سرنوشت را

 حتی کنار آمدنت رفتن آفرید

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 19:34