تبليغاتX
هرآينه آه
 
 

 چنان سيلي كه مي پيچد به هم آبادي ما را

غم تو مي برد با خود تمام شادي ما را

 

به اين اميد مي گردم كه تا خاك رهت گردم

كه دامانت بر انگيزد غبار وادي ما را

 

مرا هر چند مي خواهي ولي در بند مي خواهي

رها كن گيسوانت را، بگير آزادي ما را

 

تو از ليلي نسب داري من از نسل جنون هستم

از اين بهتر چه خواهي نسبت اجدادي ما را

 

اگر با قيس مي سنجي،جنونم را تماشا كن

هواي بيستون داري، ببين فرهادي ما را

 

هواي مشك گيسويي، خيال چشم آهويي

 ببين بر باد داد آخر سر صيادي ما را

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 16:31
 
سلام

ای آینه ی حل شده در  آب   تن تو

 ای چشمه ی پیوسته به دریا بدن تو

 موج از پی موج آید و طوفان پی طوفان

 آن لحظه ی مواج به دریا زدن تو

 دریاست که غرق تو شده یا تو که غرقش؟

 دریاست شنا می کند این یا بدن تو؟

 ای کاش که گرداب بپوشد بدنت را

یا غیرت موجی بشود پیرهن تو

 دل را همه ی عمر به دریا زده بودی

 دریاست که دل می زند اینک به تن تو

 

                                 *************************

وقتی از آفتاب برایت تن آفرید

 تکلیف روزهای مرا روشن آفرید

 برقی به چشم های تو داد و دلی به من

 انگار زیر صاعقه ای خرمن آفرید

 تا چند پیرهن تو جوان تر شوی ز من

 خیاط پیر آمد و پیراهن آفرید

 من گل شدم کنار تو پرپر شدم ولی

 ای غنچه در سرشت تو نشکفتن آفرید

 در سر هوای زلف تو را داشتم ولی

 کوتاه تر ز دست منت دامن آفرید

 من ساحل و تو موج ، ببین سرنوشت را

 حتی کنار آمدنت رفتن آفرید

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 19:34