تبليغاتX
هرآينه آه
 

 

برگ بودی و با باد رفتی

رفتی آن قدر کز یاد رفتی

دانه بر چیدی و پرکشیدی

تا که از ذهن صیاد رفتی

رفتی از یاد و از یاد رفتم

رفتم از یاد و از یاد رفتی

عشق شیرین من! رفته رفته

رفتی از دست فرهاد رفتی

کاش کوهی ترا پیش رو بود

ای که مانند فریاد رفتی!

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 14:46
 

 

نی در این صحرا نمی نالد شبان رفته را

میزبان حسرت ندارد میهمان رفته را

 

منت کج سیرتان از زخم جان فرساتر است

پس نمی گیرم زدست تیغ جان رفته را

 

عشق تاوانش اگر چه خون سهراب من است

چون تهمتن، برنمی گردیم خان رفته را

 

باغبان در سوگ گل خون می خورد عمری، ولی

پس نمی گیرد ز پاییز ارغوان رفته را

 

پیر عاشق ای عزیز! از یوسفش دل می کند

من نه یعقوبم که می گرید جوان رفته را 

 

|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 8:31