چنان سيلي كه مي پيچد به هم آبادي ما را
غم تو مي برد با خود تمام شادي ما را
به اين اميد مي گردم كه تا خاك رهت گردم
كه دامانت بر انگيزد غبار وادي ما را
مرا هر چند مي خواهي ولي در بند مي خواهي
رها كن گيسوانت را، بگير آزادي ما را
تو از ليلي نسب داري من از نسل جنون هستم
از اين بهتر چه خواهي نسبت اجدادي ما را
اگر با قيس مي سنجي،جنونم را تماشا كن
هواي بيستون داري، ببين فرهادي ما را
هواي مشك گيسويي، خيال چشم آهويي
ببين بر باد داد آخر سر صيادي ما را
|+|
نوشته شده توسط جواد زهتاب در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 16:31

